پیمان ایرانی بزرگترین وبلاگ هنر و سرگرمی
 
  1. هوا تاریک تاریک بود، سرد و بارانی. درهای شرکت را قفل کرد و بیرون رفت. پروژه ای بود که باید انجام می شد و وقت رو به اتمام بود. به اطراف نگاه کرد. آن طرف تر کسی ایستاده بود زیر طاق یکی از خانه ها، تکیه زده بود به دیوار و سیگار می کشید. با هر پکی که می زد نور ضعیفی صورتش را اندکی روشن می کرد، اما همان هم به سرعت جایش را به تاریکی می داد تا چهره ای که تازه داشت شکل می گرفت دوباره به فراموشی سپرده شود. بی توجه به آنچه دیده بود کلاه بارانی را روی سرش کشید و شتابان از شرکت دور شد. متوجه نشده که مرد، سیگارش را روی زمین خیس انداخت و بدون اینکه زیر پا له ش کند دنبالش به راه افتاد.
    باز رسید به جایی که ازش متنفر بود. اینکه کمربندی را رد کند، آن هم از روی پل هوایی که صد متر پایین تر بود. همیشه در این لحظه آن قانون فیزیکی به یادش می افتاد که می گفت "وقتی جابجایی صفر باشد کاری انجام نشده"؛ این همه راه را باید می رفت تا دوباره می رسید به همان جایی که هست. یک لحظه به سمت چپ نگاه کرد. چراغ های ماشین ها ریزتر از آن بودند که خطرناک به نظر برسند. بیش تر فکر نکرد. پرید وسط خیابان و دوید به سمت دیگر. وقتی پایش روی چمن های خیس وسط کمربندی رسید، ایستاد. انگار کار شاقی کرده باشد- نفس نفس می زد. به سمت راست نگاه کرد. ماشین ها مثل فشنگ رد می شدند. ایستاد تا شاید کمی از سرعت ماشین ها کم شود یا برای لحظه ای تعدادشان کم شود و بتواند باز هم تا طرف دیگر بدود. اما انگار که طلسم شده باشند. پشت نورهای بی شمار چراغ هایی که با سرعت از پیش چشمش رد می شدند پل هوایی را می دید که زیر باران محکم ایستاده. ماشین ها انگار نمی خواستند کم شوند. برگشت تا با حسرت راهی را که آمده بود برگردد. اما پشت سرش هم چندان بهتر نبود. همان جا بود که مرد را در دو قدمی خودش دید و شوکه شد. یک قدم عقب رفت، مرد به آرامی قدمی به سمت او برداشت. نگاهش را به او دوخته بود. ماشین ها بی توجه، همچنان به سرعت رد می شدند. گویی قطراتی که از زیر چرخ ها به هوا پرتاب می شدند مه ی ایجاد کرده بودند که آن ها را در بر گرفته بود. مرد دست دراز کرد تا کیف را بگیرد. دختر جیغی کشید و چند قدم عقب پرید. صدایی از ته گلوی مرد در آمد که "فقط کیف رو می خوام. با تو کاری ندارم..." دختر کیفش را سفت چسبید و شروع کرد به دویدن به سمت پل هوایی. در میان سر و صدای ماشین ها به نظرش آمد که صدای قدم های مرد را پشت سرش می شنود. با تمام قدرت می دوید. فقط اگر لحظه ای جاده خلوت می شد.... به ماشین ها نگاه می کرد و به جز ترس از مردی که در تعقیبش بود، به چیز دیگری نمی توانست فکر کند. فکری از ذهنش گذشت که "عجب مردم بی توجه ی!" این همه ماشین شاهد تعقیب و گریزش بودند و بی تفاوت می گذشتند. شاید اگر این قدر نور ماشین ها چشمش را نمی زد سنگی که زیر پایش رفت را می دید اما... آخرین چیزی که دید در هم و بر هم شدن آسمان و زمین و ماشین ها بود.
    در میان صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک ماشین ها روی آسفالت خیس، مرد خم شد و کیفی را که گوشه ای افتاده بود برداشت.
    آخرین چیزی که مرد به آن نگاه کرد لاشه ی له شده ی دختری بود که بیست دقیقه پیش درهای شرکت را برای آخرین بار در عمرش قفل کرده بود.

[ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پیمان ایرانمنش ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ با هدف افزایش هر چه بیشتر اطلاعات هم وطنان عزیز در مورد هنر و همچنین سرگرمی شما دوستان عزیز طراحی شده است. با تشکر از شما مدیریت وبلاگ: پیمان ایرانمنش نویسندگان : مهندس فهیم فاتحی و مهندس حامد رحیمی صادق
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

چت روم


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

milad_tehran_-_bito_khosh_nemigzareh.zip milad_tehran_-_do_se_saat_bikhiyaali.zip

كد عكس تصادفی

كد عكس تصادفی

تبادل لینک onLoad and onUnload Example